تبليغاتX
صداي باران


صداي باران

شیشه پنجره را باران شست... از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست؟

سمبه ات خیلی پرزور بود جناب!!

آنقدر که ندانسته مرا وادار به انتخاب خودت و فقط خودت کردی

خوشحالم از پیشامد امروز./

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:11 توسط باران| |

      الان که اینها را می نویسم,چند لحظه ای میشود که سال بلوا را تمام کرده ام; روحم را جارو کرد.

این روزها زیاد حوصله و دل و دماغ ندارم,بخاطر همه چیز,به خاطر بی حرمتی ها و از پسش فریادها و پشت بند آن بازداشت ها و کشتارها و...

شما را چه میشود؟هان؟!!

ماهرانه قلم می زند عباس معروفی; اول بار پیکر فرهادی را خواندم که برداشتی دیگر گونه است از بوف کور ولیکن این کجا و آن یکی کجاها...

دوم کتابی که از معروفی خواندم نامش بود سمفونی مردگان و چند موومان ماهرانه که با جمله هایی بغایت زیبا در ذهنم نواخته شد و آنقدر اغواگر که بار دیگر خواندمش واینبار حسینا و سروان خسروی و البته نوشا نیلوفری چشمانم را به واژه های سال بلوا گره زدند./

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 23:44 توسط باران| |

احساس خطر می کنم برای خودم

بی مقدمه و حاشیه(اینطوری دیگر نمی شود ادامه داد)

1-از آنچه هست باید که بیشتر بخوانم(کم می خوانم)

2- از آنچه هست باید که بیشتر بنویسم(خیلی کم می نویسم)

3-هدفهایم باید در قالب برنامه های بلند,میان و کوتاه مدت تعریف شوند

4-باید که در هر حالتی بر خود مسلط بود(هیجانات گاه و بیگاهم در مرورهای نیمه شبانه خنده دار و حتی گاهی خجالت آور است)

5-باید که به ذاتم,به هر آنچه که هستم(و تلاش خواهم کرد برای پروراندنش)تکیه کنم ونه هیچ چیز دیگر...

شاید درباره این آخری وقتی به تفصیل نوشتم.

.

.

.

میدانم بیش از این باید باشد شماره های فهرست من,فکر می کنم اما برای تکان های اول چاره ی کار بشود./

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 0:14 توسط باران| |

      جايي خواندم:"تنها راه نوشتن حقيقت تصور هيچ وقت خوانده نشدن نوشته‌هايت است. نه توسط کسی، و نه حتی، مدتی بعد توسط خودت. در غير اين صورت بهانه تراشی را شروع می‌کنی."من هم سعي مي كنم با اين ذهنيت بنويسم گاهي اوقات حرفهاي زيادي در لحظه‌هاي من جاري مي‌شود، از بخت بد اما بيشتر اوقات آن حرفهاي زياد يا در يكي از جلسه‌هاي اداره سراغم مي آيد يا توي ترافيك ويا وقت شام خوردن!

به‌هرحال به تحليل وقايع اطرافم علاقمند هستم اما يك مشكلي زمان نوشتن ذهنيت‌هايم دارم و آن هم اين است كه كلمه هايم تمام مي شود  يا بهتر بگويم در چند جمله ابتدايي نوشته هايم ديگر صندوقچه واژه‌هايم ته مي‌كشد و من مي‌مانم و يك نوشته نصفه نيمه يا گاهي حتي يك جمله ناتمام. البته دواي مشكلم را هم مي دانم و آن هم بيشتر مطالعه كردن است كه دارم خودم را به خواندن عادت مي‌دهم. خيلي دلم مي خواهد براي پرداخت و تفسير يك موضوع خاص دست‌كم دايره لغت هايم محدود نباشد-ناپختگي تحليل‌هايم فعلآ پيشكش-  تا بتوانم آن چيزي راكه فكر مي‌كنم و تحليل، به رشته تحرير دربياورم. كتاب خواندن از سر اختيار و علاقه را دوست دارم در عوض با مطالعه اجباري ـ مثلا براي گذراندن واحد هاي درسي دانشگاه ـ به‌سختي كنار مي‌آيم و در كسر كوتاهي از زمان مطالب درسي فراموشم مي‌شود و اساسآ خيلي زياد به سراغ كتاب‌ها و جزوات درسي نمي روم كه اين ويژگي يكي از دستاويزهاي پدر براي بهانه گيري‌هاي بلند و كوتاه‌مدت از من بوده و هست و بعيد مي‌‌دانم به اين زودي‌ها گريبان مرا رها كند./

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:50 توسط باران| |

      نمي‌دانم دقيقآ چه وقتي بود فكر ميكنم اما حول و حوش آغاز سال تحصيلي پارسال بود كه تقريبآ با پايان ماه رمضان همزمان شده بود،من كه حسب تجربه هاي سالهاي پيش مي‌دانستم تردد اتومبيل در معابر تهران در چنين روزي خيلي زودتر از روزهاي گذشته آغاز مي‌شود صبح نيم ساعت زودتر از خواب بيدار شدم و نزديك به ساعت شش و سي دقيقه از در پاركينگ راه افتادم،اما باورود به خيابان اصلي به اين فكر افتادم كه نكند موبايلم را بجاي نيم ساعت زودتر روي يكساعت ديرتر از هميشه تنظيم كرده ام!!؟يادم است آنروز هم به سفارش مديركل دفترمان بايد براي تهيه گزارش عملكرد شش ماهه  قدري زودتر از معمول ديگر روزها سركارمان حاضر مي‌شديم كه به لطف تردد بيش از حد خودرو در آنروز همگي-از جمله خود رئيس محترممان- زودتر از ساعت نه كارت نزديم- البته من نمي‌دانم اساسآ مديران كل ساعت ورود و خروجشان را ثبت مي‌كنند يا نه- و جلسه اول صبحمان ساعت نه و سي دقيقه شروع شد.

اينها را گفتم كه بگويم عمومآ اوج ترافيك را ساعات اوليه صبح و شبهاي تعطيل رسمي و از اين دست موارد شامل مي‌شود،اين امر براساس شنيده ها و خوانده هاي من كم و بيش در اكثر كلان‌شهر هاي دنيا مصداق دارد.

اما از همان روز پر ترافيكي كه درباره‌اش گفتم تا همين امروز هر روز اوضاع بدتر دارد مي‌شود،اين را به دو جهت گفتم اول اين‌كه ساعت اوج ترافيك هرروز عقب‌تر مي‌رود-يعني مردم زودتر از خانه‌هايشان بيرون ميايند- و دومي‌اش هم اين‌كه بنظرم مدت زمان اوج ترافيك بيشترشده-يعني مردم زمان بيشتري را در شلوغي صبحگاهي سپري مي‌كنند-و در اين بين من هرماه بطور متوسط دو دقيقه زودتر از ماه قبل از پاركينك خانه بيرون مي‌آيم كه دست كم در اوايل مسيراز شر اين شلوغي-گاهي اعصاب خرد كن-در امان بمانم./

پ‌ن( بي ربط):بعد از اتفاق دو روز پيش هيچ وقت ديگر كاري نخواهم كردكه براي نجات يافتن و خلاص شدن بخواهم دروغ بگويم(خيلي از خودم بدم آمد)

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:51 توسط باران| |

      نبايد بيشتر از اين ادامه بدهيم اين را بخاطر جفتمان ميگويم،منظورم اين است كه براي اينكه به‌گفته خودش براي من گران تمام نشود(من از تهديدش نترسيدم كه اين را به‌پاي فرار ازدرماندگي‌اش گذاشتم)و به‌گفته خودم ديوار احترام بين من و او يكهو فرو نريزد بهتر است ديگر ادامه ندهيم.ديروز پس از كلي مشاجره و شنيدن حرفهاي تكراري-كه فقط تظاهر به شنيدنشان كردم-چند روز مهلت گرفتم براي اينكه فكر كنم و حرف آخر را بزنم.

راستش دقيقآ مي‌دانم كه چه ميخواهم،شايد اما دارم زيادي تعارف مي‌كنم يا ملاحظه‌ي روحيه‌اش را.

خب نمي‌توانم

 زور كه نيست

اين آدم توانايي ساپورت روحي من را ندارد،هركاري كردم كه توي اين دوسال(نزديك به دو سال) به خودم بقبولانم رفتار كوتوله‌اش را،نشد كه نشد و اينقدر اين وضع مسخره را مدارا كردم كه اوضاع شده هميني كه ايشان الان توپ را زرتي هل داده توي زمين من و همه چيز را به من واگذاشته و مهمتر اينكه من مثل چهارپايي كه در گل گير افتاده  وهر چه عر مي‌زند كسي به دادش نمي‌رسد اساسآ نمي‌دانم بايد چطورتصميمم را به ايشان بگويم كه: نبايد بيشتراز اين ادامه بدهيم اين را بخاطر جفتمان ميگويم./  

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:22 توسط باران| |

      حالگيري بدي شده است از من،امروز صبح ديدم به راحتي‌ه روزهاي قبل ديگر نميتوانم صفحات وب را جستجو كنم.من اما بي‌خيال ماجرا نمي‌شوم،بالاخره دورش خواهم زد ميدانم...بايد دست بكار شوم.

ميـتوانم مگر پست‌هـاي مسيح را نخـوانم يا مگر مي‌شود از تحـليل‌هاي كـمانگير خبر نگيرم ويا صفحه تمام كساني را جستجو نكنم كه چند سالي مي‌شود دست كم هفته اي يك بار به خانه شان سرك ميكشم و تا همه پست‌هاي ناخوانده را ن‌خوانم از پشت مانيتورم تكان نمي‌خورم.

پ‌ن:براي اولين پاتك با پسرخاله كه بقول خودش خوره اين كارهاست صحبت كردم براي نصب يك نرم‌افزار ديگربراي دور زدنش./

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:26 توسط باران| |

 

     چه نفس گير بود اصرارهاي پياپي مرد براي لمس تن دخترك و بيچاره دختر كه در زير هجمه واژگان

اغواگر و آتشين او تنها يك جمله گفت:بايد كه براي دست يازيدن به من دوستت بدارم ودوستم بداري.

بايد و ديگر هيچ...

دوستش دارد آيا...؟

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:10 توسط باران| |

نخست:در وبلاگ قبلی را رسمآ گل(به كسر گاف) گرفتم

اميدوارم دست‌كم هفته اي يك پست جديد توي اين صفحه مجازي بگذارم.ميدانم كه هيچ كاري مانند نوشتن ذهن آشفته‌ام را آرام نميكند.

پ‌ن:به لطف هواي باشكوه اين چند روز اخير -كه همچنان ادامه دارد- و دلبستگي دروني خودم به روزهاي ابري و باراني سراي مجازي ام "صداي باران" ثبت شد.

پ‌پ‌ن:دلم يك قالب خيس ميخواست براي خانه كوچكم كه هنوز پيدايش نكردم، بايد از دوشيزه خواهش كنم كه بارديگر لطف آفتابي‌اش را شامل حالم كند./

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:38 توسط باران| |


Design By : Night Skin