تبليغاتX
صداي باران


صداي باران

شیشه پنجره را باران شست... از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست؟

پاييز را مي‌پرستم

مي‌پرستم

يك جعبه‌ي مداد رنگي‌ هزار تايي



نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:20 توسط باران| |

سمبه ات خیلی پرزور بود جناب!!

آنقدر که ندانسته مرا وادار به انتخاب خودت و فقط خودت کردی

خوشحالم از پیشامد امروز./

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:11 توسط باران| |

      الان که می نویسم,سال بلوا را تمام کرده ام; روحم را جارو کرد.

اول بار پیکر فرهادی خواندم برداشتی دیگر گونه از بوف کور

دوم سمفونی مردگان و موومان‌هاي ماهرانه که در ذهنم نواخت و بار دیگر خواندمش و اینبار حسینا و نوشا

  چشمانم را به واژه های سال بلوا گره زدند./

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 23:44 توسط باران| |

احساس خطر می کنم

 باید که بیشتر بخوانم

 باید که بیشتر بنویسم./

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 0:14 توسط باران| |

جايي خواندم:"تنها راه نوشتن حقيقت تصور هيچ وقت خوانده نشدن نوشته‌هايت است. نه توسط کسی، ونه حتی، مدتی بعد توسط خودت. در غير اين صورت بهانه تراشی را شروع می‌کنی."
نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:50 توسط باران| |

زور كه نيست

اين آدم توانايي ساپورت روحي من را ندارد،همين./

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:22 توسط باران| |

 

     چه نفس گير بود اصرارهاي پياپي مرد براي لمس تن دخترك و بيچاره دختر

دوستش دارد آيا...؟

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:10 توسط باران| |


دلم يك قالب خيس ميخواست براي خانه كوچكم كه هنوز پيدايش نكردم، بايد از دوشيزه خواهش كنم بارديگر./

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:38 توسط باران| |


Design By : Night Skin